سه شنبه بیست و یکم آذرماه سال 1396 خورشیدی
انتظار فرج
حضرت زكريا علیه السلام پا به سن پيري و كهولت نهاده بود. اما صاحب فرزندي نگرديده بود. از اين مسئله بسيار ناراحت بود. روزي هنگام عبادت دست به دعا برداشت و گفت: بار خدايا! براي من فرزندي طيّب و نسلي پاك عنايت فرما. به درستي كه تو شنونده اي مهربان و اجابت كننده دعاهاي...
دفعات مشاهده: 9209 • تاریخ درج : جمعه 19 فروردین 1390  •
حضرت زكريا و يحيي عليهما السلام
حضرت زكريا علیه السلام پا به سن پيري و كهولت نهاده بود. اما صاحب فرزندي نگرديده بود. از اين مسئله بسيار ناراحت بود. روزي هنگام عبادت دست به دعا برداشت و گفت: بار خدايا! براي من فرزندي طيّب و نسلي پاك عنايت فرما. به درستي كه تو شنونده اي مهربان و اجابت كننده دعاهاي بندگانت هستي.
چندي نگذشت كه ملائكه به او بشارت دادند. مژده اي كه بعد از رسالت بزرگترين مژده براي او بود. زكريا در محراب نماز ايستاده بود. فرشتگان به او ندا  دادند كه: خداوند تو را به فرزندي به نام يحيي بشارت مي دهد. او تصديق كننده عيسي خواهد بود و مردي بزرگ در علم و استوانه اي در اخلاق نيكو خواهد بود. او پيغمبري از پيغمبران الهي خواهد شد و مردمان را از ناپاكي بر حذر خواهد داشت. زكريا در شگفت شد. گفت: پرودگارا! همانا من ديگر پدر شده ام. استخوانهايم سست و موهايم سفيد گرديده است. چگونه من صاحب فرزندي شوم. در حالي همسرم نيز آنقدر پير شده است كه نتواند فرزندي آورد.
خداوند در جواب زكريا فرمود: همين طور است كه مي گويي. اما بدان و آگاه باش براي خداوند هيچ امري دشوار نيست.
زكريا گفت: خدايا برايم نشانه اي از او بنما. در جواب خطاب آمد: هر گاه زادن او نزديك شد، تو سه روز نمي تواني با مردم حرف بزني. پس در اين روزها تسبيح خداي را بگو.
خداوند يحيي را به زكريا داد. شور و نشاط و سرور به خانه آنها پاي گذاشت. يحيي بزرگ مي شد اما او با ديگر هم سن و سالانش فرق داشت. هنگامي كه خردسالان و هم سن و سالان او مي گفتند: بيا بازي كنيم و سرگرم باشيم او در جواب مي فرمود: خداوند ما را براي بازي و سرگرمي نيافريده است بلكه ما را مأمور به امري عظيم نموده است. حضرت يحيي جوان شد. خداوند بر او منّت نهاد و تاج پيغمبري را  بر سر او نهاد. بدين ترتيب او نيز مانند پدر بزرگوارش يكي از رسولان خداي بزرگ به سوي مردم گرديد. او دستورات دين مسيح را به مردم بازگو مي كرد و آنها را از حرام بازمي داشت و حلالهاي خداوند را به آنها معرفي مي كرد.
در زمان او، پادشاهي ناپاك با زني بدسيرت ازدواج كرده بود. آن زن دختري بسيار زيبا روي داشت. آن دختر با پادشاه رابطه اي نامشروع داشت كه پادشاه كم كم فريفته او شد و از او تقاضاي ازدواج نمود.
به پادشاه گفتند كه ازدواج تو با اين دختر حرام است زيرا دختر زن توست. عقل پادشاه را، دختر و شهوت و بي بند و باري زائل نموده بود. دختر به پادشاه گفت: بايد كاري كني تا يحيي فتوا به ازدواج من و تو بدهد. پادشاه يحيي را خواست و ا ز او تقاضاي فتوا نمود.
يحيي گفت: كاري را كه خداوند حرام كرده است، بنده او نمي تواند حلال كند.
آن دو شكست خوردند و با هم به مشورت پرداختند و به اين نتيجه رسيدند كه تا زماني كه يحيي زنده باشد ما نمي توانيم به زناشويي هم درآييم. پس يحيي را دستگير كردند. جشني برپا نمودند و زناشويي خود را اعلام كردند. بعد از آن سر مبارك حضرت يحيي را از تن او جدا نمودند كه مي خواستند از اين امر كسي خبردار نشود لذا تشتي زير سر بريده يحيي قرار دادند تا خون پاك او به زمين نريزد و نقشه آنها فاش نگردد.
اما خداوند عيش آن نااهلان و حيوان صفتان را به غمي عظيم تبديل ساخت. نقشه آنها فاش شد و مردمان آگاه شدند كه بعداً آن دو بدسيرت را دستگير و به سزاي اعمالشان رساندند.
 
بیشتر بدانید :   • زکریا     • یحیی     • نسل     • طیب    
شما هم برای حضرت زكريا و يحيي عليهما السلام نظر دهید  

 
 
 
          
نظرات کاربران برای حضرت زكريا و يحيي عليهما السلام  

هیچ نظری برای این مقاله ثبت نشده است